شعر مهدوی
گوشه ی چشمی به من خسته کن *** رحم به حال من افسرده کن
عاشــــق روی تـــو بــوم دلــبرا *** یک نگهی بر من دلبسته کن
ایــــــن دل دیـــوانه اسیر تو شد *** مرحــمتی بـــر دل دیوانه کن
بار ستـــمدیده تــویـــــی خسروا *** رحـــم بر این بار ستمدیده کن
ـپرده زرخسار به یک سو فکن *** درد همه چاره به یک دیده کن
من کـه ندارم به غیر از تو کس *** رفع ستـــم از من غمــدیده کن
(قاضی زاهد ) که بود نوکرت
یک نگهی بر من شوریده کن
قاضی زاهدی،شیفتگان مهدی
ای جــــهان در انتظار مقدمـــت یابن الحسن
گشته روشن عالم از آن طلعتت یابن الحسن
ای نسیم صبــــح صادق از تو ، بوی گل ز تو
هست یاران یـــک نمی از رحمتت یابن الحسن
از دو دیده اشـــــــــک می بارم چو ابر نوبهار
از غم هـــــــــجران و هم از غیبتت یابن الحسن
گر چه اندر مـــــحفل ما جای تو خال است لیک
می نشیند بر دلـــــــــم تیــــــر غمت یابن الحسن
جان ما آمد به لــب ای مهدی صــــــاحب الزمان
ای مسیــــــحا گشته محــــــــتاج لبت یابن الحسن
فیــــض دیدار جـــــــمالت گــــر شود قسمت مرا
لـــحظه لــــحظه می کشم ناز غمت یابن الحسن
*(زاهدی)تنها امید بود در زندگی*
*باشد و بیند لوای حضرتت یابن الحسن*
زاهدی،شیفتگان مهدی
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی
چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی
به کسی جمال خود را ننموده و بینم
همه جا به هر زبانی بود از تو گفتگو
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا
تو قدم به چشم من نه ، بنشین کنار جوئی
چه شود که از ترحّم ، دمی از سحاب رحمت
من خشک لب هم آخر ، ز تو تر کنم گلویی
چه شود که راه یابد ، سوی آب ، تشنه کامی
چه شود کام جوید زلب تو کام جویی
به ره تو بس که نالم ، ز غم تو بس که مویم
شد ه ام نازل نائی ، شده ام ز مویه مویی
فصیح الزّمان شیرازی،سلوک مهدی
گفتم:مگر ز رویت زاهد خبر ندارد
گفتا که:تاب خورشید هر بی بصر ندارد
گفتم:سرای دل را ره کو و در کدام است؟
گفتا:به دل رهی نیست،این خانه در ندارد
گفتم:تو کوی خوبی از دلبران ربودی
گفتا که : مادر دهر چون پسر ندارد
گفتم که : بر فلک هست خورشید و ماه تابان
گفتا که:همچو روی شمس و قمر ندارد
گفتم : رهی به کویت بنمایی اهل دل را
گفتا که : راه عشقت راه دگر ندارد
گفتم که : از غم تو تا چند زار نالم
گفتا که : در دل ما زاری اثر ندارد
گفتم که:(فیض) در عشق از خویش بی خبر شد
گفتا : کیست کز خود خبر ندارد
دیوان فیض کاشانی(ره)/چاپ سنایی،ص 186
سلوک مهدی
ای پادشه خوبان ، داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی
در آرزوی رویت ، بنشته بهر راهی
صد زاهد و صد عابد ، سرگشته ی سودایی
مشتاقی و مهجوری ، دور از چنانم کرد
کز دست ، نخواهد شد ، پایان شکیبایی
ای درد توام درمان ، در بستر ناکامی
وی یاد توام مونس ، در گوشه ی تنهایی
فکر خود و رای خود ، در او تو کی گنجد
کفر است در این وادی خود بینی و خود رأیی
در دایره ی فرمان، ما نقطه تسلیمیم
لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی
گستاخی پررویی ، تا چند کنی ای «فیض»
بگذر تو از این وادی ، تن ده به شکیبایی
فیض کاشانی،سلوک مهدی